تبلیغات
ღ تنهــــــــادرتنهــــــــاღ - .....
تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | ساعت 17 و 15 دقیقه و 59 ثانیه | نویسنده : zahra MOJI
توی شلوغی خیابون دستمو محكم تر گرفت ،
 سرشو اورد پایین نزدیك گوشم گفت : به اندازه ی همه ی آدمایی كه الان اینجان دوست دارم ،
سرمو چرخوندم دور تا دورمون پُر از آدم بود ، لبخند زدم ، دستشو محكم تر گرفتم .
كل مسیر من یه لبخند روی صورتم بود و باهم حرف می زدیم ، نزدیك خونه ازش خداحافظی كردم.

آخرهای شب ، گوشیمو از زیر بالشت در آوردم رفتم توی صفحه ی چتمون صداش كردم ،
 گفت : جانم ؟ ،
گفتم : بیشتر آدما شب ها میرن خونشون ، اون خیابونه كه ظهر توش بودیم الان حتما خلوته خلوته ، اگه یه روزی شب اومد سراغمون اگه 'دوست دارم ها ' داشتن میرفتن خونه هاشون ، دستمو محكم بگیر ، تا هروقت كه شد ، یه كارتن خوابم همیشه حتی شب ها توی خیابون دلمون بمونه بسه ، فقط كافیه تا صبح بشه دست همو ول نكنیم...